X
تبلیغات
**من از جهانی دگرم** - *یادداشتهای زیبا*

همیشه آخر هر چیز خوب میشود.اگر نشد بدان هنوز آخر آن نرسیده...با ما باش تا پایان زیبا

نکته ای جالب برای آنانی که می خواهند زندگی خود را صد در صد بسازند
     
     
اگر حروف   A -  B – C – D - E – F –G – H – I - J - K – L – M – N – O - P –Q – R – S - T – U – V – W – X – Y -Zبه ترتیب برابر باشد با:
    1 - 2 - 3 - 4 - 5 - 6 - 7 - 8 - 9 - 10 -11 - 12 - 13 - 14 - 15 - 16 - 17 - 18- 19 - 20 - 21 - 22 – 23 – 24- 25-26

آیا برای خوشبختی و موفقییت تنها تلاش سخت كافیست؟   تلاش سخت (Hard work)

     
    H+A+R+D+W+O+ R+K
    8+1+18+4+23+ 15+18+11= 98%
     
آیا دانش می تواند صد در صد ما را به موفقییت می رساند؟    دانش(Knowledge)
    
    K+N+O+W+L+E+ D+G+E
    11+14+15+23+ 12+5+4+7+ 5=96%
  
آیا با عشق می توان به کمال رسید ؟  عشق (Love)
    
    L+O+V+E
    12+15+22+5= 54%     
     
خیلی از ما فکر می کردیم اینها مهمترین باشند مگه نه؟
     
پس چه چیز  100 %  را می سازد؟؟؟ پول (Money)
    
    M+O+N+E+Y
    13+15+14+5+25= 72%    

رهبری (Leadership)

    L+E+A+D+E+R+ S+H+I+P
    12+5+1+4+5+18+ 19+9+16=89%
         
نه !!!
اینها كافی نیستند برای رسیدن به اوج فقط یک چیز به ما کمک می کند ؟  
     
* نگرش (Attitude) *
                                                                                             A+T+T+I+T+U+D+E
    1+20+20+9+20+ 21+4+5= 100%
     
آری اگر نگرشمان را به زندگی، گروه و کارمان عوض کنیم زندگی100% خواهد شد.
     
نگرش همه چیز را عوض می کند، نگاهت را تغییربده چشمهایت را دوباره بشوی همه چیز عوض میشود

+ تاريخ یکشنبه 1391/05/01ساعت 12:7 PM نويسنده *سونیا* |

*گاهی سکوت معجزه میکند و می اموزی که همیشه (بودن) در فریاد نیست.

+نمی دونم این جمله از کی هست ولی از جزوه ی <ع.غ> نوشتم چون دوست داشتنی بود.

+وقتی خداحافظی میکنیم چــه انـرژی عـظیـمی مـی خواهـد کـنترل اولین قـطره اشک بـرای نـچکیـدن . . 

+دقت کردین بعضـی از آدم ها شبیه سوراخ های اول کمربنـدن همیشه هستن اما هیچ وقت به کارت نمیان...

+بوی شوم امتحان آید همی, یار صفر مهربان آید همی

ما ز تعلیم وتعلم خسته ایم،دل به امید تقلب بسته ایم

مابرای کسب مدرک آمدیم،نی برای درک مطلب آمدیم !!!ـ

+ تاريخ پنجشنبه 1391/03/25ساعت 9:15 PM نويسنده *سونیا* |

داشتم وبلاگ دوستان رو نگاهی مینداختم که مطلب زیبایی رو دیدم که فورا copy کردم دیدم کلیک راست رو بسته دوست عزیز منم به یه شیوه دیگه سرقت ادبی کردم.

البته درج منبع هم میکنم که خیلی سرقت نباشه و همچنین اجازه هم گرفتم دیگه راضی بودن یا نه نمیدونم دیگه ما سرقتمون رو کردیم....

حالش رو ببرید..

منبع:<http://lovergirl1994.blogfa.com/>

کشاوزی عاشق دختر پادشاه میشه میفهمه که همچین عشقی پوچه چون دختر پادشاه کجا کشاورز کجا!کشاورز با وزیر شاه دوس دوران بچگی بوده میره جریانو به وزیر میگه. وزیر میگه :کار سختیه! وزیر فک میکنه و به کشاورز میگه:برو مسجد و شروع به عبادت کن تا زمانیم که بهت گفتم دست از عبادت نکش!وزیر میره به پادشاه میگه:یه پسر خوب نماز خون و پاک واسه دختر خوشگلتون سراغ دارم اما وضع مالیش زیاد خوب نیست!پادشاه میگه کجاست؟ واسه من پول مهم نیست!و با وزیر میرن مسجد! وقتی میرن پیش کشاورز وزیر به کشاورز میگه:دست از عبادت بکش! اما پسره دست از عبادت نمیکشه !

وبه وزیر میگه:وقتی با یه عبادت الکی خدا شاهو از تخت بیرون کشید واسه دیدنم ! با عبادت واقعی منو کجا میبره! و چه کارها واسم میکنه!و به پادشاه میگه من عشقی دارم که با هیچکس عوضش نمیکنم و دخترتم نمیخوام!

+ تاريخ جمعه 1391/03/12ساعت 11:6 PM نويسنده *سونیا* |

الفبا از پ ، و ، ل شروع میشه ،بابا دیگه آب نمیده چون اداره آب و فاضلاب آب رو قطع کرده ،دهقان فداکار پیر شده و دنبال چندر غاز مستمری از این اداره میره تو اون اداره..!!

مرغا هورمون خوردن وخروس شدن، خروسا مامانی شدن برای مرغا عشوه میان و ناز میکنن، سن ازدواج مرغا بالا رفته دیگه تخم نمی کنند،چوپان دروغگو عزیز شده و کلی طرفدار داره، شنگول و منگول بزرگ شدن و گرگ شدن.

مامانشونم دو سه روزیه رفته تایلند گیساشو ببافه، دارا و سارا رفتن فرانسه کبابی باز کردن، کوکب خانم رفته یه ماکروفر سامسونگ خریده و دیگه حوصله مهمونداری رو نداره و جواب تلفن رو هم نمیده، کبری موهاشو مش کرده و تصمیم گرفته دماغشو عمل کنه، روباه و کلاغ دستشون تو یه کاسست، حسنک گوسفنداشو فروخته و پیکان خریده مسافرکشی می‌کنه

آرش کمانگیر معتاد شده و دیگه سنگ هم نمی تونه پرت کنه، شیرین، خسرو و فرهاد رو پیچونده و با دوست پسرش رفته اسکی، رستم و اسفندیار اسباشونو فروختن و موتور خریدن میرن کیف قاپی،پتروس از بس با دوست دختراش چت کرده انگشت درد گرفته و دیگه نمی تونه انگشتشو بکنه تو سوراخ سد

خانواده آقای هاشمی دیگه بنزین ندارن برن مسافرت در ضمن دل خوشی هم از راه و سفر ندارن چون آخرین باری که تو راه گوشت کبابی خریدن چوپان دروغگو گوشت خر بهشون فروخته ...

+ تاريخ جمعه 1391/03/05ساعت 2:55 PM نويسنده *سونیا* |
بازی روزگار

از نوشته های دکتر حسابی(پدر فیزیک ایران)


بازی روزگار را نمی فهمم!

من تو را دوست می دارم... تو دیگری را... دیگری مرا... و همه ما تنهاییم!

داستان غم انگیز زندگی این نیست که انسانها فنا می شوند،
این است که آنان از دوست داشتن باز می مانند.

همیشه هر چیزی را که دوست داریم به دست نمی آوریم،
پس بیاییم آنچه را که به دست می آوریم دوست بداریم.

انسان عاشق زیبایی نمی شود،
بلكه آنچه عاشقش می شود در نظرش زیباست!

انسان های بزرگ دو دل دارند؛
دلی که درد می کشد و پنهان است و دلی که میخندد و آشکار است.

همه دوست دارند که به بهشت بروند،
ولی کسی دوست ندارد که بمیرد ... !

عشق مانند نواختن پیانو است،
ابتدا باید نواختن را بر اساس قواعد یاد بگیری. سپس قواعد را فراموش کنی و با قلبت بنوازی.

دنیا آنقدر وسیع هست که برای همه مخلوقات جایی باشد،
پس به جای آنکه جای کسی را بگیریم تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم.


محبتشان نسبت به یکدیگر نامحدود می شود.
راه دوست داشتن هر چیز درک این واقعیت است که امکان دارد از دست برود :

انسان چیست ؟
شنبه: به دنیا می آید.
‏‏اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است؛


برچسب‌ها:
بازی روزگار, از نوشته های دکتر حسابی, پدر فیزیک ایران
+ تاريخ جمعه 1391/02/22ساعت 10:23 AM نويسنده *سونیا* |


او همچنان یکی از پر آوازه ترین دانشمندان دنیاست اما علی رغم موفقیتهایش در عالم علم و دانش در زندگی مشترک و عاشقانه اش همیشه یک شکست خورده بوده است. او بعد از 11 زندگی مشترکش با "میلوا ماریک" که او هم یک زن دانشمند بوده است و یکی از اولین زنانی است که در اروپا توانست در رشته ریاضی مدرک بگیرد جدا شد.

او به همسرش پیشنهاد کرد به جای جدا شدن به خاطر بچه ها تن به قبول قوانینی دهد که وی طرح کرده بود. در این قوانین او به همسرش به دید یک خدمتکار نگاه کرده و بدترین خواسته ها را از او خواسته بود.

در این لیست آمده است اگر قرار است زندگی کنیم تو باید اتاق مرا تمییز کنی و سه وعده غذا برایم آماده کنی تا در اتاقم بخورم.

لباسهای مرا شسته و اتو بکشی و اتاق خواب مرا مرتب کنی به وسایلم سامان بدهی اما حق دست زدن به میز تحریرم را نداری.

حق حرف زدن با مرا نداری و هرزمان بخواهم بدون هیچ واکنشی باید اتاقم را ترک کنی.

حق درخواست چیزی از من نداری و در مسافرت ها و بیرون از منزل نباید همراه من باشی.

این لیست در نوع خود عجیب و باورنکردنی است اما حقیقت دارد

+ تاريخ چهارشنبه 1391/02/06ساعت 0:41 AM نويسنده *سونیا* |

A little girl asked her father
"How did the human race appear?"

دختر کوچولویی از پدرش سوال کرد"چطور نژاد انسانها بوجود آمد؟"

The Father answered "God made Adam and Eve; they had children; and so all mankind was made"

پدر جواب داد"خدا آدم و حوا را خلق کرد, آنها بچه آوردند سپس همه نوع بشر بوجود آمدند"

Two days later the girl asked her mother the same question.

دو روز بعد دختره همون سوال را از مادرش پرسید .

The mother answered
"Many years ago there were monkeys from which the human race evolved."

مادر جواب داد "سالها پیش میمونها وجود داشتنداز اونها هم نژاد انسانها بوجود اومد."

The confused girl went back to her father and said " Daddy, how is it possible that you told me human race was created God and Mommy said they developed from monkeys?"

دختر گیج شده به طرف پدرش برگشت و پرسید"پدر چطور این ممکنه که شما به من گفتین نژاد انسانها را خدا خلق کرده است و مامان گفت آنها تکامل یافته از میمونها هستند؟"

The father answered "Well, Dear, it is very simple. I told you about my side of the family and your mother told you about her."

پدر جواب داد " خوب عزیزم خیلی ساده است .من در مورد فامیلهای خودم گفته ام و مادرت در مورد فامیلهای خودش!!"

+ تاريخ دوشنبه 1391/02/04ساعت 0:25 AM نويسنده *سونیا* |

این شعر فوق العاده خانوم گراناز موسوی رو تقدیم میکنم به شما دوستای عزیز....سبک زیبایی دارند پیشهاد میکنم اثارشون رو تهیه و مطالعه کنید.

فرودگاه 

كیفم را بگردید  چه فایده ؟

ته جیبم آهی پنهان است كه مدام شنیده : ایست !


ولم كنید

           اصلاً با بوته ی تمشك می خوابم و از رو نمی روم

چرا همیشه زنی را نشانه می گیرید 

كه دل از دیوار می كند 

                     قلبی به پیراهنش سنجاق می كند؟ 

در چمدانم چیزی نیست

جز گیسوانی كه گناهی نكرده اند

                                               ولم كنید!

خواب دیده ام این دل را از خدا بلندكرده ام كه به فردا نمی رسم

خواب دیده ام آن جا كه می روم

كفش هایم به جمعه می چسبد

نكند تمام زمین خدا سرطان خون دارد ؟

قاصدكی را فال می گیرم و رها می كنم به ماه :

برگرد جمعه ی روزهای بچگی 

برگرد با همان پسرك كه بادبادك روییده بود از دستش 

 و من با تمام ده انگشتی كه بلد بودم 

                                  عاشقش بودم 

چرا همیشه زنی را نشانه می گیرید 

كه قلبی به پیراهنش سنجاق كرده است ؟

 

این جا همیشه پرواز معطل است 

در تیر و كمان كوچه های جنگ 

                         یا دامن گلدار تناب رخت

 به هر حال شب پره ها پیر می شوند 

دست كم عكس كودكی ام را پس بدهید !

غریب تر از بادبادكی كه در گنجه ماند

مهر می خورم و دلم برای خانه تنگ می شود 

 آنتن آسمان را نشانه می رود اما 

بربند رخت پیراهنم خدا را بغل گرفته است


برچسب‌ها:
شعر فرودگاه گراناز موسوی, گراناز موسوی
+ تاريخ شنبه 1391/01/19ساعت 2:14 AM نويسنده *سونیا* |
یکی میگه ز گهواره تا گور دانش بجوی...

یکی دیگه میاد میگه :

ز گهواره تا گور قسط بده...

چقدر بین دنیای ادما فرقه!!!!!

{ورزن جدیدترش هم اضافه شد...}

حال باز جالب تر شیرازی میگن ز گهواره تا گور دانش بجوی ولی چون حسش نبود ما نمیجوییم...

و جالبتر واسه دختران ترشیده که البته وجود نداره پسر ترشیده زیاده !!!

میگن چو همسر نبود بهر تو ز گهواره تا گور دانش بجوی....

+ تاريخ جمعه 1391/01/18ساعت 11:57 PM نويسنده *سونیا* |


دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم 

دلت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد


روزگار غریبی است نازنین


و عشق را کنار تیرک راهوند تازیانه می زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد


روزگار غریبی است نازنین


و در این بن بست کج و پیچ سرما 
آتش را به سوخت بار سرود و شعر فروزان می دارند

به اندیشیدن خطر مکن
روزگار غریبی است نازنین
آنکه بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم 
دلت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد


روزگار غریبی است نازنین


نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابانند بر گذرگاهان مستقر با کُنده و ساطوری خون آلود
و تبسم را بر لبها جراحی می کنند
و ترانه را بر دهان
کباب قناری بر آتش سوسن و یاس
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
ابلیس پیروز مست سور عزای ما را بر سفره نشسته است
خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد
خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد

                                                                    احمد شاملو


برچسب‌ها:
دهانت را می‌بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم, احمد شاملو
+ تاريخ سه شنبه 1391/01/15ساعت 0:30 AM نويسنده *سونیا* |

اگه این سوالات امتحان باشه و شما معلم اونوقت به این دانش اموز نمره چند میدید؟؟ :-)


1.درکدام جنگ ناپلئون مرد؟

در اخرین جنگش

2.اعلامیه استقلال امریکا درکجا امضاشد؟

در پایین صفحه

3.علت اصلی طلاق چیست؟

ازدواج

4.علت اصلی عدم موفقیتها چیست؟

امتحانات

5.چه چیزهایی را هرگز نمی توان درصبحانه خورد؟

نهار و شام

6.چه چیزی شبیه به نیمی از یک سیب است؟

نیمه دیگر ان سیب

7.اگر یک سنگ قرمز را در دریا بیندازید چه خواهد شد؟

خیس خواهد شد

8.یک ادم چگونه ممکن است هشت روز نخوابد؟

مشکلی نیست شبها می خوابد

9.چگونه می توانید فیلی را با یک دست بلند کنید؟

شما امکان ندارد فیلی را پیدا کنیدکه یک دست داشته باشد

10.اگر در یک دست خود سه سیب و چهارپرتقال و در دست دیگر سه پرتقال و چهار سیب داشته باشید کلا چه خوهید داشت؟

دستهای خیلی بزرگ

11.اگر هشت نفر در ده ساعت یک دیوار را بسازند چهارنفر ان را درچند ساعت خواهند ساخت؟

هیچچی چون دیوار قبلا ساخته شده

12.چگونه می توانید یک تخم مرغ خام را به زمین بتونی بزنید بدون ان که ترک بردارد؟

زمین بتونی خیلی سخت است و ترک بر نمی دارد

+ تاريخ جمعه 1391/01/11ساعت 3:7 PM نويسنده *سونیا* |

خدا به ما انگشت داده – مامان میگه،«باچنگال غذابخور»
خدا به ما صدا داده – مامان میگه،«جیغ نزن»
مامان میگه،«کلم بخور،حبوبات و هویج بخور»
ولی خدا به ما هوس بستنی شیره‌ای داده

خدا به ما انگشت داده – مامان میگه،«دستمال بردار»
خدا به ما آب گل آلود داده – مامان میگه،«شالاپ شولوپ نکن»
مامان میگه،«ساکت باش،خوابه بابات»
اما خدا به ما درسطل آشغال داده که میشه باهاش شترق صدا داد

خدا به ما انگشت داده – مامان میگه،«باید دستکش هات رو دست کنی»
خدا به ما بارون داده – مامان میگه،«مبادا خیس بشی»
مامان میخواد که ما مراقب باشیم وزیاد نزدیک نشیم
به اون سگ های قشنگ غریبه ای که خدا بهمون داده نوازششون کنیم

خدا به ما انگشت داده – مامان میگه،«برو دستت رو بشور»
ولی آخه خدا به ما جعبه های پر اززغال. تن های سیاه شده قشنگ
داده،چه جور!
من چندان باهوش نیستم،ولی یه چیز رو مطمئنم بخدا
یا
مامان داره اشتباه میکنه یا اگه نه,خدا

+ تاريخ جمعه 1391/01/11ساعت 3:0 PM نويسنده *سونیا* |
تقریبا همه ی ما داستان «چوپان دروغگو» را نخوانده يا نشنيده باشد. اين داستان يکي از درس‌هاي کتاب فارسي ما در ايام دبستان بود. حکايت چوپان جواني که فریاد میزد: «آي گرگ! گرگ آمد» و کشاورزان و کساني از آنهايي که در آن اطراف بودند، هر کدام با بيل و چوب و سنگ و کلوخي، دوان دوان به کمک چوپان جوان مي‌دويد و چون به انجا مي‌رسيدند اثري از گرگ نمي‌ديدند. پس برمي‌گشتند و مدتی بعد باز به فرياد «کمک! گرگ آمد» دوباره دوان دوان مي‌آمدند و باز ردي از گرگ نمي‌يافتند، تا  اینکه واقعا گرگ‌ها آمدند و چوپان هر فریاد زد و بانگ برداشت که: «کمک» کسي به فرياد او نرسید و الباقی. . . 

«احمد شاملو» که يادش گرامیست، همين داستان را از ديدگاهي ديگر مطرح مي‌کرد. مي‌گفت: تمام عمرمان فکر کرديم که آن چوپان جوان دروغ مي‌گفت، حال اينکه شايد واقعا دروغ نمي‌گفته. حتي فانتزي و وهم و خيال او هم نبوده. فکر کنيد داستان از اين قرار بوده که: گله‌اي گرگ که روزان وشباني را بي هيچ شکاري، گرسنه و درمانده آوارۀ کوه و دره و صحرا بودند از قضا سر از گوشۀ دشتي برمي‌آورند که در پس پشت تپه‌اي از آن جوانکي مشغول به چراندن گله‌اي از خوش‌ گوشت‌ترين گوسفندان وبره‌هاي که تا به حال ديده‌اند. پس عزم جزم مي‌کنند تا هجوم برند و دلي از عزا درآورند. از بزرگ و پير خود رخصت مي‌طلبند. 

گرگ پير که غير از آن جوان و گوسفندانش، ديگر مردان وزنان را که آنسوترک مشغول به کار بر روي زمين کشت ديده مي‌گويد: مي‌دانم که سختي کشيده‌ايد و گرسنگي بسيار و طاقت‌تان کم است، ولي اگر به حرف من گوش کنيد و آنچه که مي‌گويم را عمل، قول مي‌دهم به جاي چند گوسفند و بره، تمام رمه را سر فرصت و با فراغت خاطر به نيش بکشيد و سير و پر بخوريد، ولي به شرطي که واقعا آنچه را که مي‌گويم انجام دهيد. مريدان مي‌گويند: آن کنيم که تو مي‌گويي. چه کنيم؟ 

گرگ پير باران ديده مي‌گويد: هر کدام پشت سنگ و بوته‌اي خود را خوب مستتر و پنهان کنيد. وقتي که من اشارت دادم، هر کدام از گوشه‌اي بيرون بجهيد و به گله حمله کنيد؛ اما مبادا که به گوسفند و بره‌اي چنگ و دندان بريد. چشم و گوش‌تان به من باشد. آن لحظه که اشاره کردم، در دم به همان گوشه و خفيه‌گاه برگرديد و آرام منتظر اشارت بعد من باشيد.

گرگ‌ها چنان کردند. هر کدام به گوشه‌اي و پشت خاربوته و سنگ و درختي پنهان. گرگ پير اشاره کرد و گرگ‌ها به گله حمله بردند. 

چوپان جوان غافلگير و ترسيده بانگ برداشت که: «آي گرگ! گرگ آمد» صداي دويدن مردان و کساني که روي زمين کار مي‌کردند به گوش گرگ پير که رسيد، ندا داد که ياران عقب‌نشيني کنند و پنهان شوند. 

گرگ‌ها چنان کردند که پير گفته بود. مردان کشت و زرع با بيل و چوب در دست چون رسيدند، نشاني از گرگي نديدند. پس برفتند و دنبالۀ کار خويش گرفتند. 

ساعتي از رفتن مردان گذشته بود که باز گرگ پير دستور حملۀ بدون خونريزي! را صادر کرد. گرگ‌هاي جوان باز از مخفي‌گاه بيرون جهيدند و باز فرياد «کمک کنيد! گرگ آمد» از چوپان جوان به آسمان شد. چيزي به رسيدن دوبارۀ مردان چوب به دست نمانده بود که گرگ پير اشارت پنهان شدن را به ياران داد. مردان چون رسيندند باز ردي از گرگ نديدند. باز بازگشتند. 

ساعتي بعد گرگ پير مجرب دستور حمله‌اي دوباره داد. اين بار گرچه صداي استمداد و کمک‌خواهي چوپان جوان با همۀ رنگي که از التماس و استيصال داشت و آبي مهربان آسمان آفتابي آن روز را خراش مي‌داد، ولي ديگر از صداي پاي مردان چماق‌دار خبري نبود. 

گرگ پير پوزخندي زد و اولين بچه برۀ دم دست را خود به نيش کشيد و به خاک کشاند. مريدان پير چنان کردند که مي‌بايست.

از آن ايام تا امروز نویسندگان آن کتابها بي‌آنکه به اين «تاکتيک جنگي» گرگ‌ها بينديشند، يک قلم در مزمت و سرکوفت آن چوپان جوان نوشته‌اند و آن بي‌چارۀ بي‌گناه را براي ما طفل معصوم‌هاي آن روزها «دروغگو» جا زده و معرفي کرده‌اند. 

خب اين مربوط به آن روزگار و عصر معصوميت ما مي‌شود. امروز که بنا به شرايط روز هر کداممان به ناچار براي خودمان گرگي شده‌ايم! چه؟ اگر هنوز هم فکر مي‌کنيد که آن چوپان دروغگو بوده، يا کماکان دچار آن معصوميت قديم هستيد و يا اين حکايت را به اين صورت نخوانده بوديد. حالا ديگر بهانه‌اي نداريد.

+ تاريخ پنجشنبه 1391/01/10ساعت 2:57 PM نويسنده *سونیا* |
این مشاعره رو چند روز پیش اپ کرده بودم ولی کامنت زیبایی از دوست عزیز اقای حمید مرادی دریافت کردیم که بسیار زیبا بود و میشه گفت جوابیه دیگری برای شعر حمید مصدق هست.از اونجایی که ارزش کلام زیبای ایشون بیش از یک کامنت بود ترجیح دادم مجددا این متن رو اپ کنم و البته به همراه شعر زیبای جناب اقای حمید مرادی و همچنین میخوام این متن زیبا رو بعنوان پست ثابت قرار بدم تا دوستانی که در اینده به وبلاگ سر میزنند این متن رو حتما بخونن وهنر این دوست عزیز رو ببیند.
متن اشعار رو در ادامه مطلب بخونید...


ادامه مطلب
+ تاريخ پنجشنبه 1391/01/10ساعت 2:42 AM نويسنده *سونیا* |
یه کلیپ توپ دیدم خیلی باحال بود گفتم share کنم شما دوستان هم ببینید حالش رو ببرید

سوتی جالب این خانوم در مصاحبه زنده

برای مشاهده بر روی این قسمت کلیک کنید

+ تاريخ چهارشنبه 1391/01/09ساعت 4:0 PM نويسنده *سونیا* |

۱- روزی "مریلین مونرو " نامه ای به " البرت اینشتین " نوشت:

فکرش را بکن که اگر من و تو ازدواج کنیم بچه هایمان به زیبایی من و هوش و نبوغ تو. . .  چه محشری می شوند!

"اینشتین"در جواب نوشت:

ممنون از این همه لطف و دست و دلبازی خانوم.

واقعا هم که چه غوغایی می شود! 

ولی این یک روی سکه است، فکرش را بکنید که اگر قضیه بر عکس شود چه رسوایی بزرگی بر پا می شود!

 

۲- روزی در یک میهمانی مرد خیلی چاقی سراغ برنارد شاو که بسیار لاغر بود رفت وگفت:

آقای شاو! وقتی من شما را می بینم فکر می کنم در اروپا قحطی افتاده است

برنارد شاو هم سریع جواب میدهد:

بله! من هم هر وقت شما را می بینم فکر می کنم عامل این قحطی شما هستید!

 

۳- روزي نويسنده جواني از جرج برنارد شاو پرسيد:

«شما براي چي مي نويسيد استاد؟ »

 برنارد شاو جواب داد:

«برای یک لقمه نان»

نویسنده جوان برآشفت که:

«متاسفم! برخلاف شما من برای فرهنگ مینویسم! »

وبرنارد شاو گفت:

«عیبی نداره پسرم هر کدام از ما برای چیزی مینویسیم که نداریم! »

 

۴- یه روز چرچیل در مجلس عوام سخنرانی داشت.

یه تاکسی می گیره، وقتی به محل می رسن، به راننده میگه

اینجا منتظر باش تا من برگردم.

راننده میگه

نمیشه، چون میخوام برم خونه و سخنرانی چرچیل را گوش کنم.

چرچیل از این حرف خوشش میاد وبه راننده ۱۰ دلارمیده.

راننده میگه:

گور بابای چرچیل، هر وقت خواستی برگرد!

 

 

۵- نانسى آستور - (اولین زنى که در تاریخ انگلستان به مجلس عوام بریتانیاى کبیر راه یافته و این موفقیت را در پى سختکوشى و جسارتهایش بدست آورده بود) -

روزى از فرط عصبانیت به وینستون چرچیل  رو کرد و گفت:

من اگر همسر شما بودم توى قهوه‌تان زهر مى‌ریختم.

چرچیل (با خونسردى تمام و نگاهى تحقیر آمیز):

من هم اگـر شوهر شما بودم مى‌خوردمش

 

 ۶- یه روز چرچیل داشته از یه کوچه باریکی که فقط امکان عبور یه نفر رو داشته… رد می شده…

که از روبرو یکی از رقبای سیاسی زخم خورده اش می رسه…

بعد از اینکه کمی تو چشم هم نگاه می کنن… رقیبه می گه

من هیچوقت خودم رو کج نمی کنم تا یه آدم احمق از کنار من عبور کنه…

چرچیل در حالیکه خودش رو کج می کرده… می گه ولی من این کار رو می کنم!

+ تاريخ چهارشنبه 1391/01/09ساعت 3:58 PM نويسنده *سونیا* |
تا حالا بارها این مطلب رو شنیده بودم ولی نمیدونستم از حضرت علی هستش.....واقعا راست میگن شنیدن کی بود مانند دیدن درسته....الان که خودم این مطلب رو دیدم و خوندم میفهمم یه چیزه دیگس واسه خودش......عاشششششقققتتتتتتم امام علی با این جملات زیبات.

مراقب افکارت باش که گفتارت مي شود

مراقب گفتارت باش که رفتارت مي شود
مراقب رفتارت باش که عادت مي شود
مراقب عادتت باش که شخصيت مي شود
مراقب شخصيتت باش که سرنوشت مي شود

+ تاريخ چهارشنبه 1391/01/09ساعت 7:34 AM نويسنده *سونیا* |

داشتم وبلاگ دوستان رو چک میکردم که اتفاقی سر از وبلاگ دو ست عزیزی در اوردم که مطلب زیبایی رو خوندم که از همه جالبتر اصلا به سایر نوشته های اون وبلاگ هیچ ربطی نداشت یعنی قبل اینکه بخواماین مطلب رو بخونم یه شخصیت دیگه ای درمورد اون بنده خدا برداشت میکردی ولی این رو که دیدم مثل این بود که وصلم کنن به برق سه فاز کلا تغییر فاز دادم.با همه ی این گفته واسه خودشون هم کامنت گذاشتم وگفتم که نوشته هاتون اصلا به خودتون نمیاد که واسم پیامی فرستادند که چطور و البته اجازه این سرقت ادبی رو هم به من دادند و من هم در جوابشون گفتم خییییییییلی ماهی البته از نوع گلی D-: حالا تا یادم نرفته مطلب رو copy , pasteکنیم باقیش باشه واسه بعد. 

{شیخ رجب علی خیاط عارف بزرگ می فرماید:
پیش از آنکه منزل عوض کنید.ارزوهای مرده ها را عملی کنید
آنان آرزو می کنند،
که حتی برای یک لحظه به دنیا برگردندوعملی مورد رضایت خداوند انجام دهند....}
+ تاريخ چهارشنبه 1391/01/09ساعت 3:1 AM نويسنده *سونیا* |
مشاعره ی جالب و زیبایی هست که اقای مصدق در سال 1343 شعر رو سروده اند و بعد خانم فرخزاد جوابیه ای برای ایشان سروده اند و جناب اقای نوروزی جوابیه دیگری پس از سالها سروده اند که بسیار جالب هست :

حمید مصدق
تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من كرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان می دهد آزارم
و من اندیشه كنان غرق در این پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سیب نداشت


 فروغ فرخزاد 
من به تو خندیدم
چون كه می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا كه با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیك
لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد
گریه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز
سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تكرار كنان
می دهد آزارم
و من اندیشه كنان غرق در این پندارم
كه چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

 

جالب تر جوابیه که جناب اقای جواد نوروزی بعد از سالها به این دو تا شاعر داده :

دخترک خندید و
پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود...
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت
 

+ تاريخ سه شنبه 1391/01/08ساعت 4:49 PM نويسنده *سونیا* |

- هر چه قفس تنگ تر باشد، آزادی شیرین تر خواهد بود

- هرگاه در اوج قدرت بودی به حباب فکر کن

-خطا کردن یک کار انسانی است امّا تکرار آن یک کار حیوانیست

هرگز از کسي که هميشه با من موافق بود چيزي ياد نگرفتم

 هیچ زمستانی ماندنی نیست...حتی اگر تمام شبهایش یلدا باشد

دروغ مثل برف است که هر چه آنرا بغلتانند بزرگتر می شود

- نگاه ما به زندگي و کردار ما تعيين کننده ي حوادثي است که بر ما مي گذرد

- کاش در کتاب قطور زندگي سطري باشيم ماندني ... نه حاشيه اي از ياد رفتني

هر که منظور خود از غیر خدا می طلبد ، او گدایی است که حاجت ز گدا می طلبد

در برابرکسی که معنای پرواز را نمیفهمد هر چه بیشتر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد

+ تاريخ سه شنبه 1391/01/08ساعت 5:0 AM نويسنده *سونیا* |

در همین کوچه ها

سالها پیش دخترکی بود که دستان کوچکش پناه چند کبریت بود

صورت کوچکش تکیه گاه چند قطره اشک بود

پناهش همین کوچه های شهر بود

چاره ای نداشت

 کارش فروش اسباب گرم کردن و روشنایی خونه های شهر بود

اری او دخترک کبریت فروش بود و هست

اما...

نه دیگر نیست ....

حال سرمایه اش اندام نحیفش هست

حال روی تنش قیمت میگذارد

حال سوار ماشین هایی میشود که میگویند :

عروسک چندی....

+ تاريخ دوشنبه 1391/01/07ساعت 0:41 AM نويسنده *سونیا* |
مطلبی که خوندم از گروه سرگرمی سیمرغ بود که جوابی بود واسه نگرش خودم به ازدواج و عشق و تونستم خودم رو قانع کنم که اشتباه نمیکردم.....همیشه میگفتم با ازدواج دو طرف بعد از مدتی از هم خسته میشن ولی یه عشق موندگاریش بیشتره ولی دلیلش رو نمیدونستم فقط دوستانم که واسشون اتفاق افتاده بود رو دیده بودم تا اینکه این مطلب رو خوندم و قانع شدم....من که لذت بردم از خوندنش امیدوارم شما هم لذت ببرید.

(یک روز پدر بزرگم برام یه کتاب دست نویس آورد، کتابی که بسیار گرون قیمت بود، و با ارزش، وقتی به من داد، تاکید کرد که این کتاب مال توئه مال خود خودته و من از تعجب شاخ در آورده بودم که چرا باید چنین هدیه با ارزشی رو بی هیچ مناسبتی به من بده.
من اون کتاب رو گرفتم و یه جایی پنهونش کردم، چند روز بعدش به من گفت کتابت رو خوندی؟ گفتم نه، وقتی ازم پرسید چرا گفتم گذاشتم سر فرصت بخونمش، لبخندی زد و رفت، همون روز عصر با یک کپی از روزنامه همون زمان که تنها نشریه بود برگشت اومد خونه ما و روزنامه رو گذاشت روی میز، من داشتم نگاهی بهش مینداختم که گفت این مال من نیست امانته باید ببرمش، به محض گفتن این حرف شروع کردم با اشتیاق تمام صفحه هاش رو ورق زدن وسعی میکردم از هر صفحه ای حداقل یک مطلب رو بخونم.
در آخرین لحظه که پدر بزرگ میخواست از خونه بره بیرون تقریبا به زور اون روزنامه رو کشید از دستم بیرون و رفت. فقط چند روز طول کشید که اومد پیشم و گفت ازدواج مثل اون کتاب و روزنامه می‌مونه، یک اطمینان برات درست می‌کنه که این زن یا مرد مال تو هستش مال خود خودت، اون موقع هست که فکر میکنی همیشه وقت دارم بهش محبت کنم، همیشه وقت هست که دلش رو به دست بیارم، همیشه می‌تونم شام دعوتش کنم اگر الان یادم رفت یک شاخه گل به عنوان هدیه بهش بدم، حتما در فرصت بعدی اینکارو می‌کنم حتی اگر هرچقدراون آدم با ارزش باشه مثل اون کتاب نفیس و قیمتی، اما وقتی که این باور در تونیست که این آدم مال منه، و هر لحظه فکرمیکنی که خوب اینکه تعهدی نداره میتونه به راحتی دل بکنه و بره مثل یه شیء با ارزش ازش نگهداری می‌کنی و همیشه ولع داری که تا جاییکه ممکنه ازش لذت ببری شاید فردا دیگه مال من نباشه، درست مثل اون روزنامه حتی اگر هم هیچ ارزش قیمتی نداشته باشه! این تفاوت عشق و ازدواجه!
+ تاريخ شنبه 1391/01/05ساعت 2:32 AM نويسنده *سونیا* |

روزی، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت میکرد، از نزدیکی خانه بازرگانی رد میشد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر ثروتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد. 
در یک لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدتها فکر میکرد که از همه قدرتمندتر است. تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام میگذارند حتی بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قویتر میشدم! 
در همان لحظه، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم میکردند. احساس کرد که نور خورشید او را می‏آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است. او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند.
پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است، و تبدیل به ابری بزرگ شد. 
کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بار آرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت.
با خود گفت که قویترین چیز در دنیا، صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد. همانطور که با غرور ایستاده بود، ناگهان صدائی را شنید و احساس کرد که دارد خرد میشود. نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است.

+ تاريخ پنجشنبه 1390/11/06ساعت 11:35 AM نويسنده *سونیا* |
قوی ترین آدم جهان هم که باشی وقت هایی هست که دستی باید لمس ات کند تنی تن ات را داغ کند و لبی طعم لب ات را بچشد .مستقل ترین آدم جهان هم که باشی وقت هایی هست که دلت پر میزند برای کسی که برسد و بخواهد که آرام رانندگی کنی و شام ات را نخورده روی میز نگذاری و بروی مسافرترین آدم دنیا هم دست خطی می خواهد که بنویسد برایش " زود برگرد " طاقت دوری ات را ندارم 

+ تاريخ چهارشنبه 1390/11/05ساعت 3:50 AM نويسنده *سونیا* |
از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت.
فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : چرا این همه وقت صرف این یکی می فرمایید ؟
خداوند پاسخ داد : دستور کار او را دیده ای ؟
او باید کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستیکی نباشد.
باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جایگزینی باشند.
باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند.
باید دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جایش بلند شد ناپدید شود.
بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.
و شش جفت دست داشته باشد.

فرشته از شنیدن این همه مبهوت شد.
گفت : شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟
خداوند پاسخ داد : فقط دست ها نیستند. مادرها باید سه جفت چشم هم داشته باشند.
-این ترتیب، این می شود یک الگوی متعارف برای آنها.
خداوند سری تکان داد و فرمود : بله.
یک جفت برای وقتی که از بچه هایش می پرسد که چه کار می کنید، از پشت در بسته هم بتواند ببیندشان.
یک جفت باید پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!
و جفت سوم همین جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند،
بتواند بدون کلام به او بگوید او را می فهمد و دوستش دارد.
فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگیرد.
این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش بفرمایید .
خداوند فرمود : نمی شود !!
چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی را که این همه به من نزدیک است، تمام کنم.
از این پس می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند، یک خانواده را با یک قرص نان سیر کند و یک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگیرد.
فرشته نزدیک شد و به زن دست زد.
اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی .
بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد .
فرشته پرسید : فکر هم می تواند بکند ؟
خداوند پاسخ داد : نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد .
آن گاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد.
ای وای، مثل اینکه این نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در این یکی زیادی مواد مصرف کرده اید.
خداوند مخالفت کرد : آن که نشتی نیست، اشک است.
فرشته پرسید : اشک دیگر چیست ؟
خداوند گفت : اشک وسیله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا امیدی، تنهایی، سوگ و غرورش.
فرشته متاثر شد.
شما نابغه‌اید ای خداوند، شما فکر همه چیز را کرده اید، چون زن ها واقعا" حیرت انگیزند.
زن ها قدرتی دارند که مردان را متحیر می کنند.
همواره بچه ها را به دندان می کشند.
سختی ها را بهتر تحمل می کنند.
بار زندگی را به دوش می کشند،
ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.
وقتی می خواهند جیغ بزنند، با لبخند می زنند.
وقتی می خواهند گریه کنند، آواز می خوانند.
وقتی خوشحالند گریه می کنند.
و وقتی عصبانی اند می خندند.
برای آنچه باور دارند می جنگند.
در مقابل بی عدالتی می ایستند.
وقتی مطمئن اند راه حل دیگری وجود دارد، نه نمی پذیرند.
بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هایشان کفش نو داشته باشند.
برای همراهی یک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.
بدون قید و شرط دوست می دارند.
وقتی بچه هایشان به موفقیتی دست پیدا می کنند گریه می کنند و و قتی دوستانشان پاداش می گیرند، می خندند.
در مرگ یک دوست، دل شان می شکند.
در از دست دادن یکی از اعضای خانواده اندوهگین می شوند،
با اینحال وقتی می بینند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند
.
آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستید.
قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند می دانند که بغل کردن و بوسیدن می تواند هر دل شکسته ای را التیام بخشد
کار زن ها بیش از بچه به دنیا آوردن است، آنها شادی و امید به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو می بخشند
زن ها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند
خداوند گفت : این مخلوق عظیم فقط یك عیب دارد
فرشته پرسید : چه عیبی ؟
خداوند گفت : قدر خودش را نمی داند
+ تاريخ دوشنبه 1390/10/19ساعت 3:22 AM نويسنده *سونیا* |
گفتم خدایا سوالی دارم..
گفت بپرس...
پرسیدم چرا وقتی شادم همه با من میخندند ولیوقتی ناراحتم کسی با من نمیگرید؟...
جواب داد:شادی ها را برای جمع کردن دوست آفریده ام ولی غم را برای انتخاب بهترین دوست....
+ تاريخ جمعه 1390/10/09ساعت 2:24 AM نويسنده *سونیا* |
هیچ‌کس آنقدر فقیر نیست که نتواند لبخندی به کسی ببخشد

وهیچ کس آنقدر ثروتمند نیست که به لبخندی احتیاج نداشته باشد
+ تاريخ پنجشنبه 1390/10/01ساعت 2:18 PM نويسنده *سونیا* |

دقایقی تو زندگی هستن دلت واسه یکی اونقدر تنگ می شه که دوست داری اونو از رویاهات بکشی بیرون..و تودنیای حقیقی بغلش کنی...

+ تاريخ دوشنبه 1390/08/30ساعت 3:9 AM نويسنده *سونیا* |
برای يافتن مرواريد درياها را جستجو مکنبلکه شايددر گريبان خودت باشد...
+ تاريخ شنبه 1390/07/02ساعت 1:56 AM نويسنده *سونیا* |
 آنگاه که غرور کسی را له می کنی کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی شمع امید کسی را خاموش می کنی گوشت را می گیری تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی ...خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ..................می خواهم بدانم ... دستانت را به سوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی
+ تاريخ سه شنبه 1390/06/29ساعت 0:2 AM نويسنده *سونیا* |